سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
هیئت
[ و فرمود : ] رشک بردن دوست از خالص نبودن دوستى اوست . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 
امام زمان ، مساله استدراج توبه نصوح تاثیر توبه انگیزه هاى روى آوردن به توبه ، شما فحشت را بده! ، آقایون خوش لباس‌ها چگونه می‌روند سرکار؟ ، ایمیل اشتباهی ، حافظ شیرازی صائب تبریزی شهریار ، نوروز فقرا ، انتخابات دهم و حدیث شال سبز ، شهیدی که نماز نمیخواند... ، فضیلت و خواص ذکر یونسیه ، زندگی امروز آغاز میشود ، درهای بسته با بسم الله باز می شو‌د ، استخاره ، عشق وقعی! ، شهید آوینی ، می‌گردیم تا قتلگاه را پیدا کنیم ، انگشتر ، هاله ، هفت سین قرآن ، 29کار برای شاد شدن 1. خواندن سوره یس (اگر آنقدر سرتان شلوغ است ، چادر چه ربطی به حجاب دارد؟ ، محبوب ، قاطعیت،شوخی ،سکوت ، آراسته ، ، دوست ، مقدس اردبیلی ، سند اثبات ولایت امام علی ، ، احسان خواجه امیری ،علی صادقی، ، وصیت معاویه به یزید درباره حسین (ع) ، آثار دوستی علی‌بن ابی طالب (ع) ، بهشت ، گناه ، مقام رضا ، قرآن سوزی.اهل سنت.عمربن خطاب.خلیفه ، قبر حضرت زینب (س) کجاست؟ ، عیسى و گناهکار ، چگونه با پیامبر صفا کنیم؟ ، چهارشنبه سوری در گذر تاریخ ، ظهور بسیار نزدیک است ، نقد ، خانمهای خوش لباس‌ چگونه می‌روند سرکار؟ ، همنشینی و معاشرت با مردگان ، دنیا دست کیه ؟! ، چهار شنبه سوری ، شعبان ،صلوات ، ، 10 راز جاذبه که خانم ها می دانند ولی آقایون نه ،

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :169
بازدید دیروز :49
کل بازدید :83527
تعداد کل یاداشته ها : 225
29/2/91
10:40 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
جواد[955]
ارادتمند همه بچه شیعه ها

خبر مایه
بایگانی وبلاگ
 
نوروز رزمندگان[3] عظمت نوروز از زبان امام صادق علیه السلام[1] . کسب در امد برای وبلاگ داران[1] مهمان نوازی در اسلام[1] 9 نکته ی مهم در برگزاری یک جشن ...[1] عواقب گناهان جنسی[1] چگونه دروغ گو را تشخیص دهیم[1] این هم عکس تو وبلاگ من[2] امام‏ مهدى (عجل الله فرجه) و شکوفائى فرهنگ و تمدن اسلامى در جهان[1] 7 باورغلط مردها درباره ی زنها[1] دوست مسلمان ادواردو نیز به قتل رسید[1] سنگ صبورم باش![1] آدم موفق چه کسی است؟[1] فقط بخوانید[1] پرسش‌هاى موسى(ع) از خدا[1] چه کسی از تشنگی هلاک نمی‌شود؟[1] خدا را این‌گونه بشناسیم![1] امام سجاد و پیرمرد شامی[1] سرگذشتی عجیب از کودکى بیدار[1] داستانى عبرت آموز از طمع کار[1] مقام رضا و تسلیم[1] عزرائیل چقدر مهربان است!![1] 15روش در تصمیم گیری منطقی[1] داستانی شگفت از زنی که جز قرآن نمی‌گفت![1] از خود شهید کمک طلبیدم[1] 17راهکار برای مشکلات نوجوانان[1] 23تمرین خود آگاهی[1] عبادت هایمان را خالصانه به خدا ...[1] در آستان فاطمه(س)...[2] روز شمار تاریخ اسلام[1] نصیحت آیت الله بهجت[1] رحلت حضرت امام (ره)[1] ازدواج در قران[1] گاف جدید خاتمی![1] پیش به سوی رابطه ی موفق![1] 14ویژگی‌ زندگی آگاهانه[1] ابراهیم پدر ایمان[1] زاهد کیه؟ من یا تو...[1] آیت الله العظمی فاضل لنکرانی[2] راز بگشا ای علی مرتضی[1] تسلیت[1] فوتبال از نگاه دکتر شریعتی[1] حکایت![1] به این احادیث عمل نکنید!![1] با دستهای تهی از طاعت[1] روزها گذشت[1] 15نکته درباره روزهای باقیمانده ...[1] یکمین سال سید جواد[1] روز مادر[1] مقام معظم رهبری منتظر رمان خوب است[1] بازیکنی که در ایران مسلمان شد[1] تست راه‌های درست‌تر پی‌بردن به شخصیت[1] اعتکاف؛ راهی برای انس با خدا[1] خشم مسلمانان از فتوای انهدام عتبات عالیات[1] پیامبر هم ضامن آهو بوده[1] آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟[1] درد تو در درون توست، نمی بینی؟![1] فقط مادر[1] این رد پا مال کیست؟[1] قرآن در سخن دانشمندان جهان[1] پای درس آیت‌الله بهجت[1] من رسما از بزرگسالی استعفاء می دهم ![1] یک سوال قرآنی از علامه طباطبایی[1] چرا ابن‌سینا ادعای پیامبری نکرد؟![1] سنگ های شفابخش برای آقایان[1] سنگ های شفابخش برای خانم ها[1] امام حسین آرزوى غلام را برآورد[1] ایمان به قدرت شفای خود به خودی بدن[1] نامه ای از بهترین دوستم خدا[1] وزن دعای پاک و خالص چقدر است؟[1] وصایایی مهم[1] ببین چه دعای قشنگی![1] دوست داری به بهشت بروی؟[1] ایرانیان در قرآن[1] آدم[1] طلاب بخوانند[1] سوال ریاضی از امام علی(ع)[1] خود را از زمین برکن[1] 20 نکته درباره آب[1] بمب گوگلی یاهو[1] همه چیز درباره‌ی مرگ و آخرت[1] مردی که با یک دعا پولدار شد![1] واقعاً دل به دل راه داره‌ها![1] جند پرسش از امیر بیان[1] بمونه که چی بشه؟!!![1] لحـــــظات آخر ....[1] چرا به هنگام شنیدن نام قائم (عج) برمی‌خیز[1] صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت[1] عید فطر صحنه ای از قیامت[1] قیمتی ترین ماه خدا[1] حکایت[1] چند می گیری گریه کنی؟[1] یاران امام حسین[6] اعتراف نامه شهید سید مجتبی علمدار[1] نامه چارلی چاپلین به دخترش[1] از عید خون تا عید خدا[1] آغاز دهه ولایت[1] در صحف ابراهیم و موسی علیهما السلام چه بوده اس[1] فضائل و آثار رفت و آمد به مسجد[1] همه چیز درباره‌ی آرزو!‏[2] در آخر نماز به چه کسانی سلام می‌دهی؟[1] لیله الرغائب[2] جسم برزخی چگونه است؟[1] آیا می‌توانی روی آب راه بروی[1] راه دوست یابی[1] بتکان خانه دل را ![1] گپ و گفتی با شیطان[1] رجب[1] فاطمه[1] هفت سین قران[1] پرسپولیس هورا، استقلال سوراخ![1] همشه بگو: خدا را شکر[1] اعتراض !!!!![1] « 12 نور »[1] عجایب عدد 7[1] نحوه شهادت حضرت زهرا علیهاالسلا ...[2] براى کسى بمیر که برایت تب کند[1] راه شرعی زنا کردن را یاد بگیرید .[1] اعمال ماه مبارک رجب[1] تابستان 1387[6] پاییز 1387[5] زمستان 1387[5] بهار 1388[6] تابستان 1388[6] پاییز 1388[3] زمستان 1388[3] زمستان 88[6] بهار 89[1] فروردین 89[2] اردیبهشت 89[2] تیر 89[3] مرداد 89[1] شهریور 89[1] فروردین 90[4] اسفند 89[3] بهمن 89[1] مهر 89[1] اردیبهشت 90[5] خرداد 90[1] تیر 90[1] مرداد 90[2] شهریور 90[2] مهر 90[4] آبان 90[2] آذر 90[1]
لوگوی دوستان
 

پیوند دوستان
 
مجموعه فرهنگی مذهبی میکده ساقی کوثر یاسین... *مظلومیت اهل البیت(علیهم السلام)* ****شهرستان بجنورد**** hamidsportcars درجست وجوی حقیقت رویابین بسم الله الرحمن الرحیم موسیقی اصیل ایرانی مهربانی اشتراک گذاری و نشر اینفوگرافیک قاطی پاتی****نازنین دوست بسیج در روستای شیدان تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر کشکول نامه مسأله شرعی نرم افزار فهادانــ انصار الحسین (ع) fazestan برادران شهید هاشمی xXx رنـــــــــــگـــــــــارنـــــــــــــــگ xXx عطر یاس سایت روستای چشام (Chesham.ir) پسری ازنسل امروز پر شکسته سایه های خیال جایی برای خنده وشادی و تفریح عکس های عاشقانه راه را با این (ستاره ها) می توان پیدا کرد رویای زیبا ... طرح واژه sindrela وکیل دادگستری و مشاور حقوقی الکتروتکنیک زندگی مال ماست... فرق بین عشق و دوست داشتن Har Chi Delet Mikhad •.♥.• تــــبــلــیـــغــات رایـــگــان •.♥.• یادداشتهای روزانه رضا سروری سرچشمه : سرچشمه همه خوبیها مهدی (عج) است نغمه ی عاشقی

روایتی از شهادت «سید مرتضی آوینی<\/h2>

شب پنج‌شنبه بود. وقتی فرودگاه مهرآباد رسیدم، تو هنوز نیامده بودی. دلشوره عجیبی داشتم.


«خدایا، نکته آقا مرتضی جا بمونه!»


به طرف قسمت بار رفتم و نگران، در حال تحویل ساکها و وسایل بودم و مراقب در ورودی ترمینال چهار، یک ربع نگذشت که انتظار به سر رسید. وقتی نگاهمان به یکدیگر گره خورد. با همان چهره همیشه بهارت برایم دست تکان دادی و به سمت ما آمدی.


طولی نکشید که با پرواز ساعت ده شب، به طرف اهواز حرکت کردیم.


قبل از سوار شدن به هواپیما گفتم:


«حاجی شاید این اخرین سفری باشد که با هم هستیم»


و تو با تعجب گفتی:


«واسه چی؟!»


گفتم:


«می‌خواهم بروم سراغ درس و مشقم.»


و تو فقط گفتی:


«می‌خواهی دل ماهارو بسوزونی؟»


اما نه حاجی، من نمی‌دانستم که چه بگویم، اما وقتی اکنون فکر می‌کنم همه چیز را بر عکس می‌گفتم. و جواب برعکس می‌شندیم. یعنی که تو دل همه را سوزاندی.


هواپیما با فرودگاه تهران خداحافظی کرد و سید مرتضی، تو هم خداحافظی کردی، شاید با همه چیز این شهر ...


ساعتی بعد در فرودگاه اهواز، هواپیما به زمین نشست شب را در مهمانسرای استانداری صبح کردیم. همان مکانی که تا آخر دوامش نماز شبهای تو را از یاد نخواهد برد.


صبح روز پنج‌شنبه، طبق قراردادی که با سایر بچه‌ها در سه راهی کرخه گذاشته بودیم، به راه افتادیم. ساعت 10 و 11 بود. سر راه، برای خرید مشغولیات رفتیم شوش دانیال و - نمی‌دانم چرا - تو دو تا چفیه خریدی. ساعت 12 به محل قرار، یعنی همین سه راه کرخه رسییدم. و از آنجا به طرف «برفازه» حرکت کردیم. چون هفته قبل با بچه‌های ارتش هماهنگ شده بودیم. برای حرکت مشکلی نداشتیم. بعد از ظهر پنج‌شنبه، به طرف منطقه والفجر مقدماتی راه افتادیم. همین موقع بود که از من سراغ اورکت‌های بسچی را گرفتی گفتی:


«اورکتم دیگه قدیمی و کهنه شده»


دلم گرفت سید: چون تو سراغ چیزی را از من می‌گرفتی که امروز تو شهر غریبه و هر کس آن را به تن کند به او می‌گویند «عقب مونده» راستی سید مرتضی چرا می‌خواستی اورکت بسیجی بخری؟


آفتاب داشت غروب می‌کرد که به پاسگاه «رشیدیه» رسیدم. جایی که بچه‌های گردان کمیل حماسه‌ها آفریدند. جایی که کانالهایش هنوز رنگ و بوی خون دارد. با سعید و محمد، مصاحبه کردیم. از حماسه‌ها گفتند و تو گریستی، اشک ریختی آرام و جانسوز، مثل تمام شبهایی که از خواب می‌بریدی و نماز شب می‌خواندی و دوباره می‌گریستی.


بعد از صحبتهای سعید، آفتاب غروب کرد چه غروب غمینگی بود آن غروب. در امتداد کانالها حرکت کردیم و با هم سرود خواندیم و تو نیز خواندی. «کجایید این شهیدان خدایی»


...


و تو به من گفتی:


«فردا این نوحه را بخوان تا فیلمش را بگیریم.»


و من غافل نمی‌دانستم که بیش از 12 الی 13 ساعت دیگر به آغاز میهمانی جاوید تو باقی نمانده. من غافل نمی‌دانستیم که تو دعوت شده‌ای و ....


شب سایه خودش را سنگین تر کرده بود که سوار خودروها شدیم و به طرف عقب حرکت کردیم. تو راه سعید از حماسه‌های «بازی‌ دراز» «کانی مانگا» و «طلائیه» و .... می‌گفت و تو می‌سوختی و گریستی .


کمی تند آمدیم که بتوانیم به «روایت فتح» برسیم. اما وقتی رسیدیم معلوم شد که این قسمت برنامه برخلاف 5 قسمت قبل زودتر از اخبار ساعت 21 پخش شده بود و تو چقدر ناراحت شدی. نماز خواندیم و شام خوردیم. کنسرو بود. صحبت از کار فردا پیش آمد. طبق قراری که با نماینده ارتش گذاشته بودیم، باید صبح زود کارمان شروع می‌شد، نماینده ارتش گفته بود: «تا ظهر بیشتر نمی‌توانم همراه با شما باشم.»


و تو آن شب نخوابیدی و من - شاید - بلافاصله دریافتم که این شب با شبهای دیگرت فرق می‌کند نماز شب خواندی و قرآن خواندی و گریستی و اشک ریختی. آرام و و جانسوز و فردا بود که یکی از سربازهای پاسگاه به حالتی بهت‌زده و حیرت آلود به من گفت:


«این آقا (منظورش تو بود سید) دیشب وقتی من نگهبان بودم، دائم گریه کرد، نماز خواند و قرآن»


و نگهبانان همه تصدیق کردند که در زمان پست آنها نیز این واقعه جاری بوده است.


 

نماز صبح را خواندیم. صبحانه خوردیم و حدود ساعت 20/7 دقیقه بود که راه افتادیم. در راه بود که موج رادیو را چرخاندم تا تهران را بگیرم که یک دفعه رادیو قرآن آمد روی موج و تو گفتی:


«همین جا خوبه اصغر! همین جا را بگیر»


از نگهبانی و دژبانی گذشتیم. اکنون به جایی که مقصد بود، یعنی «قتلگاه» نزدیک می‌شدیم. جایی که 40 الی 50 نفر از بچه‌های بسیج کنار هم شهید شده بودند و از قرائن پیدا بود که برخی از آنها در زمان شهادت دست در گردن یکدیگر کرده بودند و تو امروز قصد داشتی روایت مظلومیت آنان را برای مردم بخوانی و به تصویر بکشی.


به طرف قتلگاه پیش می‌رفتیم و تو، سید! اصرار داشتی که حتما مصاحبه با بچه‌ها حتما باید در قتلگاه انجام بپذیرد و - شاید - می‌دانستی که آنجا حقیقتا قتلگاه است.


من مثل همیشه با کمی چاشنی شوخی و خنده گفتم: سید! قتلگاه هم شبیه به همین تپه‌ها و گودالهاست دیگه! همین جاها مصاحبه را بگیر!»


و تو با صبوری و طنازی مخصوص خودت گفتی: «نه اصغر جان، می‌گردیم تا قتلگاه را پیدا کنیم.»


چند لحظه بعد از این حرف بود که قتلگاه را یافتی و پرکشیدی و رفتی ... و چه زیبا یافتنی و رفتنی.


24/1/88::: 12:27 ص
نظر()
  
پیامهای عمومی ارسال شده
+ سلام انشا ا... عازم قم هستیم دعای گوی همه دوستان هستم


+ آیا می دانید؟؟؟؟؟؟؟ هنگامی که شما در حال حمل قرآن باشید ، شیطان دچار درد شدید در سر میشود و هنگام باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند و هنگام خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود .. و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود ....... و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید این پیام را به دیگران ارسال کنید ، شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منحرف کند
+ به روزم با مطلبی با عنوان قرآن سوزی توسط عمربن خطاب
+ از مدینه تا منامه


+ روحش شاد
+ با مطلبی با عنوان (شما فحشت را بده!)به روزم
+ افشین قطبی ازدواج کرد سرمربی سابق تیم ملی و پرسپولیس با ازدواج رسمی، به دوران نامزدی‌اش پایان بخشید.به گزارش گل، این عکس نشان‌دهنده پایان رسمی‌دوران نامزدی این دونفر است و حالا افشین قطبی و یوروم بیکمن رسما زن و شوهرند. یوروم در کره‌شمالی به دنیا آمده ولی در هلند و توسط یک خانواده هلندی بزرگ شده است.
+ تولد نوزاد شش پا در پاکستان


+ سلام از تمامی دوستانی که به این جانب لطف داشته و سالروز تولدم را تبریک عرض کردند سپاسگذارم و برایشان آرزوی عمری طویل مینمایم


+ سلام چرا بازدید وبلاگ من کم شده...


http://link.baran2pic.com